الشيخ علي الكوراني العاملي ( مترجم : ژرفا )
56
نبرد جمل ( فارسى )
بيرون نخواهد رفت ، اين بود كه خلافت در نسل علي ( عليه السلام ) خواهد ماند . ( خصائص الائمه ، 61 ) ابناعثم گفته است : طلحه و زبير به سوى مكه حركت نمودند و عبدالله بن عامر بن كريز ، پسردايى عثمان ، نيز با آنان حركت نمود و به آن دو گفت : « مژده باد شما را كه به آن چه ميخواستيد ، رسيديد . به خدا سوگند ! من با صدهزار نيروى رزمنده به شما يارى خواهم داد . » سپس به مكه درآمدند كه آن هنگام عايشه نيز آن جا بود و او را به خونخواهى عثمان تشويق نمودند . گروهى از بنياميه نيز با عايشه همراه بودند . هنگامى كه خبر آمدن طلحه و زبير را شنيدند ، شادمان و خوشحال شدند و تصميم گرفتند آن چه را در دل داشتند ، عملى سازند . نطقشان باز شد و هنگام ديدار طلحه و زبير با عايشه ، سر برافراشتند و او را همواره به خونخواهى عثمان برانگيختند . وليد بن عقبة بن ابيمعيط براى كسانى از بنيهاشم كه در مدينه بودند ، سرودهاى فرستاد كه آغازش چنين بود : اى بنيهاشم ! سلاح خواهرزاده خود را بازگردانيد و آن را غارت نكنيد كه غارت كردنش جايز نيست . در پاسخ وي ، فضل بن عباس اشعارى با اين مطلع ، سرود : از مصريان درباره سلاح خواهرزاده خود بپرسيد ؛ كه آنان شمشير و نيزههاى وى را ربودند . يعلى بن منيه كه پيشتر كارگزار عثمان در يمن بود ، نيز با چهارصد شتر آمد و مردم را به حمل بارهايش فراخواند . زبير به او گفت : « شترانت را نميخواهيم . از اموالت مقدارى به ما وام بده تا براى انجام كارمان از آن استفاده كنيم . » وى شصت هزار دينار به آنان وام داد . زبير آن را ميان كسانى از همراهانش كه دوست ميداشت ، تقسيم نمود . سپس درباره مسير حركت به مشورت پرداختند . زبير گفت : « بايد به شام برويد كه مردان و اموال در آن جاست و معاويه كه دشمن على است ، در آن سرزمين حكومت دارد . » وليد بن عقبه گفت : « نه به خدا سوگند ! از شام نه اندك و نه بسيار ، در دست شما نخواهد بود ؛ زيرا هنگامى كه عثمان در محاصره افتاد و از معاويه يارى خواست ، وى هيچ كارى نكرد و آن قدر درنگ نمود تا او كشته شد . به اين سان ، حكومت شام يكسره از آنِ وى شد . آيا انتظار